من خواب می‌بینم، پس هستم

 

من خواب می‌بینم، پس هستم

 

من برخی مواقع خواب می‌بینم! بهتر است بگویم اغلب مواقع خواب می‌بینم و نمی‌دانم که آیا می‌توانم آزادانه خواب ببینم یا خیر؟! راستش این را هم نمی‌دانم که در مصوبات اخیر مجلس برای جرایم سیاسی، «خواب دیدن» و «خواب نما» شدن هم مد نظر قانونگذار بوده یا نه؟ البته خدای ناکرده، من خواب سیاسی نمی‌بینم. فقط برخی مواقع چهره بعضی‌ها را در خواب می‌بینم که اصلا به زبان نمی‌آورم و با خودم می‌گویم «قره باسدی جریاندی»!

خواب محسوس دار و غیر محسوس دار هم کم می‌بینم و خوشبختانه با درایت دوستان، کار به جاهای باریک نمی‌کشد و بیدار می‌شوم. اصلا بیشتر خواب‌های من، هنری است. هر چند وقت یک بار برای دیدن خواب «شارون وُن استون» تنبیه شدم و عیال تا یک هفته، غذای بیات برایم سرو کرد و می‌گفت: اگر می‌خواهی خواب هنری ببینی چرا خواب «استیو مک کوئین» یا «آنتونی کوئین» را نمی‌بینی و همش خواب «آنجلینا جولی» یا «شارون وُن استون» و «صوفیا لورن» را می‌بینی؟ اصلا چرا همه خواب‌هایت ممیزی خور و مورد دار هست؟

البته می‌دانید که خانم‌ها در برخی موارد سخت گیر هستند و حتی بعضی مواقع آدم را به این دلیل که موبایل را چپکی گرفتی و پشت به ایشان اس ام اس دادی، تا یک هفته تنبیه می‌کنند.

داشتم می‌گفتم؛ من برخی مواقع خواب‌های بو دار می‌بینم. منتهی خوشبختانه محل وقوع اغلب خواب‌های من کشور دوست و برادر افغانستان است و شاید به این جهت ربطی به قانون مطبوعات خودمان ندارد و اگر من در خواب هایم خدای ناکرده جرمی مرتکب بشوم، به پلیس افغانستان و اینترپل مربوط می‌شود که قبل از برجام جرات حضور نداشتند. (خدا بگم چکارت کند ظریف!)

بابا من چقدر حاشیه می‌روم! همین دیشب نزدیک‌های صبح خواب دیدم در ایالت بدخشان یک رئیس بیمه ایرانِ افغانستان به یک مرئوس بیمه افغانستان طبق فیش منتشر شده مبلغ 47 میلیون تومان افغانی پول داده، آن وقت مرئوس پول را که گرفته و گفته ممنون، خلع کرده اند، که چرا دادی! بعد مرئوس را به جای او نشانده‌اند که؛ خوب کردی گرفتی! حقت بوده! این ریاست هم حق تو! تو بلدی چکار کنی!

در ادامه خوابم مکبث را دیدم که بیچاره از خواب من آشفته شده بود و در لایه دوم خوابم فریاد می‌زد: دادن یا گرفتن، مسئله این است!

مردمِ خواب من به این موضوع می‌خندیدند. درست مانند خندیدن دور همی و خندوانه، و می‌گفتند عجیب نیست! آن که گرفته و خورده و برده را کاری ندارند، اما آن که داده را خلع می‌کنند! و هی به این کار دولتمردان افغانی می‌خندیدند.

راستش من نمی‌دانم مردم خواب من حق دارند به دولت بخندند یا نه؟! آنها بلند بلند هم می‌خندیدند. طوری که صدای خنده آنها باعث شد، من از خواب بپرم. چه معنی دارد آدم به کار دولت بخندد؟ راستی منبع خبری خواب من https://web.telegram.org/#/im?p=%40entekhab_ir بوده این را گفتم که بعدا نگویند در خواب تو، نشر اکاذیب بوده است...

راستی! یک بار هم خواب دیدم که در یکی از شهرهای کشور دوست و برادر افغانستان که قرار است شهر نمونه گردشگری کشورهای اسلامی در 2018 باشد، خیل عظیمی از شورای شهر و کارمندان شهرداری را به دلایل جرایم متعدد، محبوس کردند. رئیس شورای شهر و شهردار آن شهر کشور دوست و برادر افغانستان استعفا داده بودند و مردم ریخته بودند سرشان که؛

چرا استعفا دادید؟ چرا بدعت می‌گذارید؟ مگر نمی‌دانید در آئین ما استعفا دادن بد است! اگر قرار به استعفا بود خیلی‌ها قبل از شما باید استعفا می‌دادند. بمانید و مانند سیمان، سفت باشید.

شهردار در پاسخ برای مردم می‌گفت از دو حالت خارج نیست: یا من از جرایم اینها آگاه بودم که باید به دلیل آگاهی مؤاخذه شوم و یا از جرایم اینها ناآگاه بودم که باز هم به دلیل ناگاهی باید مؤاخذه شوم. پس استعفا کوچکترین کاری است که می‌توانم انجام بدهم. مردم خواب من هم،‌های های گریه می‌کردند و می‌گفتند که:

اگر شما نباشید چه کسی به ما تلقین خواهد کرد که ما از شهردارمان راضی هستیم؟ چه کسی می‌گوید ما از پل‌های یک طرفه و از طرح‌های یک‌هویی راضی هستیم؟ یا حتی از حرکت‌های هنری سازمان شما راضی هستیم؟

تا بحث به فرهنگ و هنر کشید، یاد غذای بیات افتادم و از خواب بیدار شدم و شیطان را لعنت گفتم. هان! یک بار هم خوابی را دیدم که اصلا یادم نیست. نمی‌توانم برایتان تعریف کنم. نه برای اینکه اصلا یادم نباشد، نه! برای اینکه تعریف کردنی نیست. یک جورهای اخلاقی است مانند پخش عکس نماینده ایالت فلانستان در فضای مجازی!!!

 

می‌بینم. من از دست این خواب‌های آشفته خسته‌ام. خواب‌های من مورد دار است و می‌ترسم آخر سر، کار دستم بدهد. گاهی خواب می‌بینم که بابک زنجانی را اعدام می‌کنند و از خواب می‌پرم. خواب می‌بینم مسؤول بیمه را انداخته‌اند زندان، چرا که تصادف کرده و بیمه شخص ثالث نداشته و از خواب می‌پرم. پناه بر خدا خواب، می‌بینم احمدی نژاد دوباره می‌خواهد رئیس جمهور شود و از خواب می‌پرم و تب خال هم می‌زنم. بس که از خواب پریده ام، صبح‌ها فکر می‌کنم پرنده ام!

   + سید رضا علوی - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٠

به مدیون بنر رای نمیدهیم

به مدیون بنر رای نمیدهیم

سیدرضا علوی

تبریز این روزها تجربه سختی را پشت سر می‌گذارد .ماجرای شورای شهر، ماجرایی که در شأن شهر تبریز و سابقه فرهنگی او نبوده است. حقیقت این است  که نمی‌توانیم خودمان را از این ماجرا جدا بدانیم. چرا که رأی ما بود که افراد  را به کرسی شورای شهر رساند. یک باراشتباه کردیم و به بنر و تبلیغات صوری رأی دادیم و نتیجه آن را  دیدیم و می‌بینیم. نتیجه ای که در نهایت به سود تبریز نخواهد بود .

این روزها بنر تبلیغاتی یکی از نامزدهای نمایندگی مجلس شورای اسلامی، همه جای شهر را گرفته است. از ساختمان‌های نیمه‌تمام بگیر تا مراسم تشییع پیکر شهید مدافع حرم. این افراد دارند از یک تجربه ناامیدکننده برای راهیبابی به مجلس سوءاستفاده می کنند. اگر این تبلیغات از سوی مردم و حامیان مردمی بدون چشم‌داشت بود، جای بسیار خوشحالی وخوشوقتی داشت. اما به طور قطع و یقین این نوع تبلیغات، تبلیغات اسپانسری‌ست. نباید تعجب کرد واین سوال را پرسید که  مگر برای مجلس رفتن هم  می توان اسپانسر داشت؟ جواب این سوال متاسفانه مثبت است. افراد زیادی در اقصی نقاط میهن عزیزمان، برای راه‌یابی به مجلس  اسپانسر دارند. نماینده‌ای که به مجلس راه پیدا می کند و حامی مالی داشته مدیون اسپانسرش است وبر خود وظیفه می‌داند که به جای کار برای رفع  مشکل جامعه - اهم از اشتغال جوانان وایجاد رفاه اجتماعی و ارتقا فرهنگ- به فکر حامی مالی  دوران تبلیغاتی خود باشد و حمایت‌های او را  به نوعی جبران نماید.

نامزدهای  راه یافته به مرحله دوم، خارج از طیف سیاسی در دو گروه قرار می‌گیرند. گروهی که سابقه نمایندگی  داشته‌اند و یا در کارهای مدیریتی  سطوح کشوری حاضر بوده‌اند و گروهی  که چنین سابقه ای را نداشته‌اند. خوشبختانه هر دو طیف دارای روزمه کاری هستند و تاریخ گواه است که چه کسانی برای تبریز و آذربایجان دلسوز بوده‌اند و چه کسانی برای خود و حامیان خود، انواع مجوزهای اقتصادی و فرهنگی را کسب کردند. باید از خود سوال کنیم کسانی که در مجلس بودند کدام طرح را به نفع مردم ایران به طورعام و مردم تبریز به طور خاص مطرح نموده‌اند و یا حامی طرح و لایحه بوده‌اند. خوشبختانه تمام جلسات مجلس ثبت و ضبط می شود وکسی نمی‌تواند ادعای گزاف کند. خواسته مردم چه بوده و خواسته نماینده چه بوده است؟ آیا نماینده مردم بوده یا نماینده طیف و جناح یا نماینده حامیان مالی خود؟ بررسی این‌ها، می‌تواند آشکار کند که نماینده ما نماینده مردم بوده و یا مدیون بنر. افرادی که نمایندگی را تجربه نکرده‌اند نیز داری روزمه کاری هستند و قابل بررسی. آیا در محیط کار کوچک خود این شخص به فکر مردم بوده یا به فکر خود و دوستان خود؟ با کمی تحقیق می توان به حقایق دست پیدا کرد. علاوه بر آن، تفکر و سبک و سیاق هر کاندیدا مشخص و معلوم است ودر مبارزه تبلیغاتی آنها آشکارا بیان شده است. برخی اصلاح طلب و برخی اصولگرا هستند. اما کاندیدای بنری گاهی اصولگراست، گاهی اصلاح طلب و گاهی مستقل. بستگی به صاحب بنر دارد نه به خود کاندیدا. اگر صاحب بنر اصولگرا بوده، کاندیدی بنری هم اصولگرا بوده است. اگر صاحب بنر اصلاح‌طلب بوده، کاندیدا نیز اصلاح طلب شده. باید مطمئن شد که کاندیدای بنری یک فرد مستقل فکری و یا وابسته به تفکری مشخص نمی تواند باشد. کاندیدای بنری وابسته به بادی است که بنر نصب شده را به سویی می چرخاند.

در مرحله قبلی انتخابات  افرادی بودند که مدیون بنر و بنربازان نشدند و از دور انتخابات کنار رفتند. مطمئن باید بود  که این  افراد در هر زمان و مکان  باز برای ملت کار خواهند کرد، چون مدیون بنر وبنریسم نیستند .

 

دو روز باقیمانده فرصت خوبی است که کاندیداها را مورد ارزیابی عقلانی خود قرار بدهیم و آنها را به جهت کارهایی که انجام داده اند، سبک و سنگین کرده و در نهایت کاندیدای اصلح را انتخاب کنیم. مبادا که بار دیگر فریب تبلیغات ظاهری و حجم تبلیغات را بخوریم و به خود با انتخاب مدیون بنر، ضربه بزنیم . تجربه تلخ ماه‌های اخیر را به یاد داشته باشیم. به نماینده‌ای که مدیون کسی نیست رای بدهیم تا او نیز برای ما کار کند. نماینده‌ای که فارغ از وابستگی خود به افراد غیر است،  برای رضایت خدواند به خلق خدا  خدمت خواهد کرد و نماینده‌ای که مدیون دیگری است برای دیگری کار خواهد کرد  .

   + سید رضا علوی - ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٠

گولمه قونشووا، گلر باشیوا

 

گولمه قونشووا، گلر باشیوا

«آدم خوارها در شهر»

 

سالها پیش که محصل دبیرستانی بودیم درسی داشتیم به نام «جهان بینی» که آنجا مطلبی خواندیم که هضمش مشکل بود. معلم دینی می‌گفت پیش از رنسانس در اروپا «بهشت» را پیش فروش می‌کردند. کلی به آنها خندیدیم، غافل از اینکه از قدیم گفته اند: «گولمه قونشووا، گلر باشیوا»!

راستش باورش سخت بود. همه ماجرا را ول کردند جز من و مهدی فردین فر. رفتیم نشستیم بوفه و مجادله کردیم که چطور می‌شود بهشت را فروخت؟ سر آخر چنین استدلال کردیم که بهشت چون «زمین» دارد و اتفاقا سند ندارد، لذا کلیسا توانسته بهشت خدا را به عوام جماعت بفروشد. به عبارتی اگر بهشت صاحب سند منگوله داری به اسم حضرت حق داشت کسی نمی‌توانست بهشت خدا را به خلق خدا بفروشد. پس بهشتی که آنها فروخته بودند بهشت خدای ما نبود. خلاصه مسئله به زور کیک و نوشابه هضم شد و رفت پی کارش.

ده سال بعد

در عوالم خودمان سیر می‌کردیم که شنیدیم یک عده از خدا بی‌خبر رفتند زمین خواری کردند.یعنی چه؟ مگر می‌شود زمین را خورد؟

از این بپرس، از آن بپرس. خلاصه فهمیدیم یک عده کلاهبردار از خدا بی‌خبر زمین‌های ظاهرا بی‌صاحب را تصاحب کرده و فروخته اند.

خوب که فکر کردیم دیدیم دو مورد مشترک در فروش بهشت خدا و زمین دولت و ملت وجود داشت؛ اولا در ظاهر «بی صاحاب» بودن و دوما «زمین» بودن. معقول بود که زمین بی‌صاحب خرید و فروش شود.

بیست سال بعد

زمانی نگذشته بود که با واژه‌هایی مانند دریاخواری و کوه خواری و رودخانه خواری و پول خواری (همان اختلاس را می‌گویم ) آشنا شدیم. هی کنکاش کردیم و دیدیم قدر مشترک همه این خوارها «بی صاحاب» ماندگی مال است.

بعد شنیدم برخی زمان خواری هم می‌کنند چطور؟ عرض می‌کنم نزدیک عید یک تکه پیاده رو را که ظاهرا مال هیچ کس نیست، به میلیون تومان کرایه می‌دهند برای بساط فروش، در حالی که قبل از زمان اوج خرید کرایه روزانه آن فقط پنجاه هزار تومان بوده. نه اینکه فکر کنید شهرداری چنین کاری کرده، نه برادر، لوطی گذر فروشنده بوده، چرا؟ چون مال بی‌صاحب پیدا کرده بوده. کلیه خواری وکبد خواری و این چیزها را هم داشتیم که روده درازی نمی‌کنم.

حالا آقا/خانمی که شما باشید فکر کنید پست مدیریتی همین طوری بی‌صاحاب افتاده باشد روی زمین! نه صاحب دارد و نه ناظر، نه من مدعی هستم و نه شما و نه شهرداری و نه او. این وسط یکی که سرد و گرم روزگار نچشیده و سن و سالی ندارد می‌رود سراغ «پست خواری» آن هم شخصی که نماینده مردم است.

می پرسیم چرا؟

دوستانش می‌گویند؛ فروخته که فروخته. از طرف برای مردم فروخته و می‌خواسته در راه مردم هزینه کند. این وسط یک سفر خارجی هم رفته که کسب تجربه کند برای سرمایه گذاری در تولید و انبوه سازی و بنر تبلیغاتی و این دست حرف‌ها. زمینی که سند و منگوله دارد را می‌شود به راحتی خرید و فروش کرد، پستی که نه سند دارد و نه منگوله را روی هوا می‌زنند ومی فروشند.

تنها چیزی که می‌تواند مانع فروش پست سازمانی شماره دار مشمول قانون کشوری شود این است که؛ اولا پست باید صاحب داشته باشد. یعنی کسی باشد که به فروشنده بگوید این پست مال شهرداری ست یا کسی دیگر. در ثانی کسی که پست می‌گیرد باید دارای شرایط احراز پست باشد. «بورکی باشا قویان گرک بورکونه ده بیر یاراشا» که این روزها شرایط احراز یک پست خلاصه شده در داماد و پسرخاله و فامیل مدیر بودن. دست کم رئیس ستاد فلان کس و مسؤول دفتر بهمان نماینده بودن و صد البته صد میلیون تومان ناقابل داشتن و پول دادن و پست خریدن و صاحب شدن و چاپیدن!

والا!

پست‌های ما مثل دختر ترشیده می‌ماند که به پسری می‌دهند که پول داشته باشد. این دوره زمانه قیافه که با یک لیوان اسید از بین می‌رود. می‌دهند به فلانی که اسم شوهر روی دختر باشد. وگرنه داماد هم می‌داند این کاره نیست و هم عروس می‌داند اسمش را نمی‌شود گذاشت مرد. آخر مرد باید یک چیزهایی داشته باشد دیگر؛ همان قضیه احراز....

خلاصه که ما در این چند صباح عمر فروش همه چیز دیده بودیم؛ از مدرک تحصیلی بگیر تا لباس زیر و پایان نامه تحصیلی و مایو شنا و بینی بند، الا پست سازمانی!که آن هم در شهر اولین‌ها دیدیم.

 

یک زمانی بود پدرم به ما می‌گفت فلان میدان نروید که آنجا خود آدم را هم معامله می‌کنند. حالا من هم باید به بچه‌ها سفارش کنم طرف میدان ساعت نروید که آنجا آدم را به یک عیش شبانه معامله میکنند. از جلو شورا که رد می‌شوید مواظب مال و اموال و پست و مقام تان باشید.خلاصه که آدم خواری...

   + سید رضا علوی - ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٠

یارانه 250 تومانی یا نخود و کشمشهای سرِکاری

یارانه 250 تومانی یا نخود و کشمشهای سرِکاری

 

زمان نه چندان دور که حقیر در روستای بلفه تیمور مشغول به گاو چرانی و گوسفند پروری بودم. پیرمردی آنجا زندگی میکرد که مثل سایر پیرمردهای روستا جیبش پر بود از نخود و کشمش و شیرینی عسلی، و مثل سایر پیرمردها گاهی ما بچهها را مورد عنایت ولطف ومرحمت قرار میداد و یک کف نخود و کشمش و یا یک دانه شیرینی عسلی میگذاشت کف دستمان. اما یک فرق عمده با سایر پیر مردها روستا داشت. هر وقت ایشان دست به جیب میشد انگار که هفت‌تیر کش غرب دست به اسلحه شده، بچههای همسن و سال من مثل اینکه که داعش دیده باشند اطراف پیر مرد را خالی میکردند و جیم میشدند، که گیر یک کف نخود وکشمش ایشان نیافتند. نه اینکه فکر کنیید کشمشها مورد داشت، نه! آن زمان کسی به کشمش گیر نمیداد. ماجرا چیز دیگری بود. آن بخت برگشتهای که نتوانسته بود از محل فرار کند و گرفتار دام پیرمرد شده بود داستان داشت.

 یک کف نخود و کشمش میریخت کف دستمان و بعد اسم‌مان را میپرسید، سوال بعدی نام پدر بود که انصافا همه پدرها را با نیکی یاد میکرد و به بچه گرفتار شده میگفت «سنون ددون بَتَر کیشیدی». بعد از این حرف، کوزه آب که دَم دستش بود را می‌داد به بچه گرفتار و میگفت: بالام‌سان این را از چشمه پر کن بیار و کار بچه بخت برگشته ازآن لحظه شروع میشد. کوزه را که تحویل میگرفت، میگفت: سر این طناب را بگیر، این گاو را ببر فلان جا ببند و برگردد. بعد هم انواع کارهای مختلف از جمع کردن علف و خرمنکوبی و داشت و برداشت بردن بقچه نان به سر گندم زار را میریخت سرت و هر دفعه که کاری را بهت میسپارد میگفت» نخود کشمش نجوری‌دی « آدم میماندکه چه بگوید؟»

حکایت ما و جناب دکتر هم مشابه حکایت پیرمرد و بچه افتاده در دام هست، یارانه داد و بعد هم نرخ کرایه تاکسی و اتوبوس و نرخ نان و ماست و پنیر و نخود و کشمش همه را برد بالا و هر وقت دید مثل این‌که صدایمان می‌خواهد از گرانی درآید، اعلام کرد: یارانه نَجوردی؟ تا دو روز دیگر یارانه به حساب سرپرست خانوار واریز خواهد شد، تا یارانه دوازده ساعت مانده، شش ساعت1،2،3،4،5، یارانه ریخته شد. دو ساعت از واریز یارانه گذشته، سه ساعت، یک روز، ده روز، بیست روز. اصلا آقا یارانه شده بود یک مبدا تاریخ. مثلا میپرسیدی: قرض منو کی میدهی؟ می گفت دوم یارانه! کی سفر می‌روی؟ ششم یارانه! خلاصه منّت یارانه ما را کشته بود که رفتیم انصراف دادیم که بابا سهم ما را هم بدهید به دیگری. اما منّت یارانه سرمان ماند. حالا هم که خیلیها از صف یارانه حذف میشوند. یارانه کشمش میماند برای چند نفربخت برگشته که با دویست و پنجاه هزار تومانی که میگیرند چه تبلیغاتی که نباید برای دکتر بکنند و برای دکتر از چشمه باید آب بیاورند، بقچه نان به اوین ببرند، خرمن بگوبند. راستی ما اگر دویست و پنجاه را نخواهیم چه کسی را باید ببینیم؟ میشود بیخیال ما بشوی؟ میشود بییارانه بیایی تا ببینیم چند مرده حلاجی؟

گفتم پیر مردهای قدیم، یاد میرزا افتادم خدا رحمتش کند. اولین بار که دیدمش سه نفر بودیم من و داداش ابراهیم و پسر عمو جواد. اول از آنها پرسید: خدا چند تا است. جواد گفت یکی، یکدانه عسلی گذشت کف دست جواد. از ابراهیم پرسید گفت یکی، یکدانه عسلی گذاشت کف دست ابراهیم. از من پرسید، با خودم گفتم: چرا نگویم سه، تا صاحب سه تا عسلی نشوم. گفتم سه تا. آخیش نمیدانم چرا یاد شورای شهرمان افتادم. گفت: نه پسرم خوب فکر کن، گفتم: باشه، دو تا بده، گفت: خدا دادنی نیست! بگو چند است. فکر کردم شیخ حتما ته جیبش شیرینی ندارد که دو تا خدا را قبول نمیکند. آب دهنم را قورت دادم و گفتم باشه همون یکی! گفت: آفرین پسرم خدا یکی است هیچ وقت به خاطر شیرینی تعداد خدایت را بالا نبر. آخیش نمیدانم باز چرا یاد شورای گرفتار افتادم. خلاصه دست کرد تو جیبش دو تا عسلی و یکدانه شیرینی هندوانی گذاشت کف دستم و گفت پسرم خدا چند تا است. گفتم: یکی. گفت: آفرین.

 

نمی‌دانم چرا یادمرد دوشاب فروش افتادم که میگفت: آن مرد سنگک را خالی نخواهد خورد و در دوشاب من فرو خواهد کرد. گیرم که ما یارانه‌بگیر نیستیم، اما بنزین که می‌زنیم، نان و پنیر هم میخریم، نخود و لوبیا هم میخریم. آقا ترا خدا، ترا به پیر و پیغمبر، ترا به جان مشایی، بیخیال دویست و پنجاه هزار تومان شو.

   + سید رضا علوی - ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٠

"دستگاه دلمه پییچ –اوباما هم اصولگراست"

"دستگاه دلمه پییچ –اوباما هم اصولگراست"

 اول: دیده اید سر چهارراه‌ها برخی مسافرکش ها از هم مسافر بر می زنند و گاهی هم بر اثر این بکش اون بکش آستین و یقه مسافر بدبخت جر می‌خورد و لت و پار می‌شود!

حالا دو جناحین مثل شوفر مسافرقاپ سر چهارراه، ایستادند دم در مجلس و نماینده‌ می‌قاپند، که این مال من بود و آن یکی هم مدعی می شود که مال من بود. حالا این بکش، اون بکش، غافل از اینکه اگر نماینده جر بخورد، (منظور لباسش)، برای همه بد می‌شود. می‌دانی این بنده خدا چه خون دلی خورده تا رسیده اینجا؟ چقدر آدم را دیده و چقدر آدم او را دیدند تا شده نماینده! حالا به مجلس نرسیده جر بخورد، (منظور لباسش)؛ مگر مهم این نبود که مردم شرکت کنند. دیگر چرا بر می‌زنید؟ مگر مجلس سر چهارراهه!!

 

دوم: آقا دستگاه دلمه پیچ داریم! دستگاه هندوانه بر داریم! چاقو تیز کن داریم! در بخش تولیدات صنعتی و حتی لباس، دستگاه مارک زن داریم! نمی‌دانم چرا دستگاه نماینده پیچ نداریم؟! چه می‌شود توی که می‌توانی همه چیز توی موسسه رویان درست کنی دستگاهی را اختراع می‌کردی که نماینده را دلمه پیچ کنی و عین ضرب شماره شاسی و موتور رویش طوری مارک بزنی که نشود انگولک و دستکاری کرد؟!

حالا که انتخابات تمام شده تازه به فکر یاری گیری افتادیم و «چهارشنبه بازاری» راه انداختیم و داریم سوا می‌کنیم که این شماره شاسی مال ما و اون هم مال ما، اگر تهش چیزی ماند جهنم مال شما!

شماره شاسی نماینده را دستکوب می‌کنی که به نام خودت سند بزنی تقلبی، مگر قرار نبود تقلب نکنیم!

 

دوم و نصفی: کلمه "باخت" در قاموس ایرانی نمی‌گنجد. ما اگر هم شکست می‌خوریم عمدی است. داریم برای آینده پی و پایه محکم می‌کنیم. مانند ردی کلاسمان که حالا آقا مدیر شده و مادرش همیشه خدا می گفت قبول بود، اما خودمان گذاشتیم بماند پایه‌اش قوی بشود!!!

بچه که بودیم دعوا می‌کردیم کتک می‌خوردیم به بابا و ننه واقعیت را که شکست بود نمی‌گفتیم؛ یکی اون زد دو تا من. آخرش هم من زدم و در رفتم، یقه کت او هم پاره شد. بینی او هم خون آمد. یادم هست دوازده گل خورده بودیم دروازه بان ما می‌گفت اگر داور وقت اضافه می‌گرفت برنده می‌شدیم. این یعنی پر روئی!

شکست را مرد‌ها قبول می‌کنند مگر قرار نبود جر نزنیم و دبه در نیاریم و مثل یک مرد شکست را قبول کنیم!

 

سوم: آدم در انتخاب اسم حزب و گروه باید دقت لازم را بکند. «آدین قویدون دگیرمانچی چاغیر گلسین دن کوروغلی» وقتی اسم دسته و گروه را گذاشتی اصولگرا، آن هم در ایران اسلامی، یعنی اعتقاد به اصول و پایه بر اساس دین و مذهب اسلام.

عزیزی که اسم اصولگرا را روی دسته و حزبت گذاشتی!

با کدام معیار و درجه ای نماینده اقلیت مذهبی می‌شود اصولگرای اسلامی و می رود توی لیست برنده های حزب  شما؟! مگر زرتشتی و یهودی و ارمنی اصولگرای اسلامی داریم؟ مگر میشه؟ اگر مبنا را کلی گرفتی و فقط قبول خدا که آن وقت اوباما هم می‌شود اصولگرا! که البته بعد قبول برجام می‌شود اصولگرای اصلاح طلب!!!

 

چهارم: حالا آنهای که دوجنسه بودند تکلیفشان تو آمار"ما بردیم ما بردیم" کجا قرار می گیرد؟ دو جنسه کسی است که نه برادریش ثابت شده نه خواهریش، یک موقع خواهر بوده یک موقع برادر  یک مواقعی هم مثل فالوده بستنی مخلوط. هم شیرین هم ترش! اصلاح طلب اصولگرا یا اصولگرای اصلاح طلب دیگر چه صیغه ای بود؟ این آدم‌های که دنبال یار گیری و آمار دهی به مردم هستند خوراکشان دو جنسه ها است، که با عمل به وعده و وعید جنسیتشان را یک طرفه کنند و بکشند طرف خودشان. بابا این عمل را خودتان فی سبیل الله می‌کردید مانند قاتل بن لادن و تکلیف مردم را با خودتان روشن می‌کردید. مگر قرار نبود دنبال یک جنس باشی؟ مگر لیست نداده بودی که این ولا غیر؛ حال چشمت دنبال ناموس مردم هست!؟!

 

پنجم: حتما شنیدید که خواهر‌زاده مرحوم مغفور جنت مکان "نایب اوغلی حمید" به دایی محترم فرموده بود که معلم نمره کم داده. سالار فردا خدمت معلم رسیده بود و سفارش کرده بود نمره تکمیل!

معلم عرض کرده بود؛ بیست.

نایب امر کرده بود صد!

معلم عرض کرده بود؛ معیار بیست است.

نایب فرموده بود؛ برای نایب معیار صد می‌شود تغییر می‌دهیم.

حالا تا آنجا که ما می‌دانیم درصد فراوانی را جمع بزنیم باید بشود صد. اصلاح طلب آمار داده پنجاه ما بیست. طرف بقیه دوجنسه و اصولگرا آمار داده پنجاه و یک ما چهل بقیه. ده هم اصلاح طلب! این دو را جمع کنی بعد تقسیم بر دو باید بشود صد. ما این کار را کردیم در آمد صد و سی!!!

حالا پیدا کنید معادله چند مجهولی پرتقال فروش را که به ظن حقیر هر دو طرف خودشان را نایب اوغلی حمیدی حساب کردند با معیار خودشان!

مگر قرار نبود ما بیایم رای بدهیم شما آمار را حضرت عباسی درست اعلام کنید، پس چه شد؟

مسافر مرا می دزدی؟

مادرت را به عزا می نشانم.

نامرد عوضی تو مگه خودت مسافر  نداری ...

 

 

   + سید رضا علوی - ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱۸

صف

 صف

ما ایرانی جماعت در مقابل صف دو حس متفاوت ومتضاد داریم. هر کجا که صف باشد دوست داریم در صف باشیم پس از اینکه به صف پیویستیم دوست داریم به هر نوع حیلتی مانند قفل زده بودم، «سله قویموشدم»، گره زده بودم، پسرم توصف بود وقت مدرسش شد آمد گفت مامان تو برو، من چیزی نمی‌خواهم بخرم فقط سوال دارم و از این بهانه‌ها برسیم به اول صف وخدمات و کالا را اخذ کنیم و در برویم. در ذات ماست که هر صفی باشد دوست داریم بایستیم و بلافاصله در فکر رهایی از صف باشیم.

برخی از ایرانی‌ها مثل بنده صف زده هستند و از صف بدشان می‌آید الان هم هر موقع من ببینم تو نانوایی صف نیست از فکر اینکه شاید بعدا صف باشد بلافاصله نان می‌خرم حتی وقتی که نان توی خونه داشته باشیم. یک بار سه نوع نان خریده بودم دلیلم هم این بود که هیچکدام صف نداشت.

 ما نسل اول انقلاب در مورد صف حس نوستالوژی داریم . دوران انقلاب از بس تو صف ایستاده بودیم که عادت کرده بودیم به صف ایستادن حتی کالای که نیاز نداشتیم اما صف داشت می‌خریدیم. از صف خریدن را حق خود می‌دانستیم. اوایل که کوپن به صورت مسجدی پخش شده بود چند برگ هم سیگار داشت خوشبختانه نه پدرم و نه هیچ یک ازما براداران و البته مادرم سیگاری نبودیم اما هر وقت کوپن سیگار اعلام می‌شد چون صف داشت مادرم وادارمان می‌کرد که برویم بایستایم و بخریم و چون ما سیگاری نبودیم سیگار‌ها را احسان می‌کردیم به این وآن، تا اینکه یک روز من شنیدم دو تا از همسایه‌ها با هم چنین می‌گفتند: برای چه برویم سیگار بخریم «طاهر خانمن سفه اوشقلاری الاجاخلاومفتسین بیز ورجاخلا». وقتی گفته آن‌ها را به مادرم انتقال دادم عصبانی شد و گفت سیگار‌ها را بیاورید بکشید ما هم که نوجوان عاشق این جور چیز‌ها جلدی پا شدیم یک بوکس را آوردیم که بکشیم مرحوم مادرم یادش افتاد که اگر سیگارها را بکشیم شاید سیگاری بشویم و از تصمیم خود بر گشت و گفت می‌بریم احسان مسجد روستا آن زمان تو مجالس عزاداری سیگار هم احسان می‌کردند.

دو سه روز قبل توی خانه  تخت خوابیده بودم که دیدم عیال با پا به پهلویم می‌کوبد که مرد چرا خوابیدی که تو وزارت کشور صف ایستاده‌اند. هراسان بلند شدم و گفتم صف چی؟ گفت صف آدم شدن، صف پیشرفت، صف ترقی، صف ثبت نام کاندیاتوری مجلس گفتم به من چه، مگر من می‌خواهم کاندیدا بشوم. گفت: بله. گفتم: من همچین تصمیمی ندارم. گفت: من دارم. صف رانگاه کن اگر تو این صف نان و روغن نبود این‌ها که دیوانه نیستند صف بایستند. گفتم: اولا اینها صفیسم (افراد متمایل به صف)هستند و در ثانی این‌ها احساس تکلیف کرده‌اند. من به این حس نرسیدم. گفت: چطور است با دیدن یک گل یخ زده یا یک جوجه کلاغ تنها نیم روز پشت کامییو‌تر احساس نویسی می‌کنی ویک هفته دپرس می شوی که حسم برانگیخته شده حالا که یک حس اساسی باید داشته باشی حست افتاده، حتی نمی‌توانی از جا بلند بشوی. گفتم خانم من، هر صفی که آدم را عاقبت به خیرنمی کند. یادت هست انروز مجبورم کردی درصف فلافل علی اهوازی اصل بایستم تا صبح شربت نعناع بود و دعوا سر توالت، چه خیری دیدیم غیر باد معده و کلنج از فلافل که از کاندیداتوری مجلس خیر ببینیم این هم رو دل دارد‌ ها این هم نعناع می‌خواهد‌ها. لگد دیگر پهلویم را نوازش می‌کند وهمسرم می‌گویدبه نمایندگان مردم توهین می‌کنی. می‌گویم کدام نماینده این‌ها که هنوزنه به دارند نه به بار ،نصفشان ردصلاحیت می‌شوند و یک سوم هم عدم احراز صلاحیت یک عده هم تازه یادشان می‌افتد که پول ندارند تا تبلیغ کنند احساس تکلیفشان می‌افتدبرخی هم تا انتخابات فوت می‌شوند وجاده و حوادث و غیره و ذالک شما گفته من را بگیرطرف آن‌ها که تکلیفشان ساقط خواهد شد تا به نماینده مردم توهین نشود. گفتگو ما دو نفر ساعتی ادامه پیدا می‌کند و مثل همیشه من تسلیم خواسته خانم خانه می‌شوم و قبول می‌کنم درروز آخر تکلیف بهم دست بده و بروم برای ثبت نام. بلند می‌شوم لباس به تن می‌کنم و می‌خواهم خارج شوم که خانم می‌گوید کجا؟ عرض می‌کنم فرمانداری. می‌گوید صبر کن کیف مسافرتیم را می‌دهد دستم و یک فقره بلیط هواپیما به مقصد تهران، می‌گویم :این‌ها چیست .می‌گوید: بلیط هواپیما به مقصد تهران از فرودگاه هم یک راست می‌روی وزارت کشور برای ثبت نام. می‌گویم: فرمانداری تبریز ثبت نام می‌کنم. می‌گوید: اینجا صف ندارد پس خیری هم ندارد برو تهران

تهران وزارت کشور، محل ثبت نام مجلس

صف طولانی جلو وزارت خانه کشیده شده از نفر آخر می‌پرسم «آخر آدم سنسن» می‌گوید بله نوبت آخرمنم می‌پرسم صف یدونه‌ای‌ها هم همینه؟ می‌گوید: آقا یک دانه دو دانه نداریم که، صف نانوانی که نیست .می‌گویم: چرا برخی هم اینجا احساس تکلیف کردند وهم مجلس خبرگان ،تکلیف دوبل  دارند برخی .می‌گوید: محل صف آنها جداست تازه  ثبت نام خبرگان تمام شده این مال مجلس معمولی هاست. چند دقیقه بعد خانمی پشت سرم می‌ایستد به نفرجلوی می‌گویم صف خانم‌ها هم همینه. می‌گوید بله. چند دقیقه‌ای در سکوت می‌گذارد نمی‌توانم سکوت را تحمل کنم به خانم پشت سریم می‌گویم :خانم شما را هم همسرتان وادار به این کارکرده .می‌فرماید من از اون زن‌ها نیستم که به حرف شوهر گوش بدهند تو خونه بپزند و بشویند من حس کردم که به ما جامعه زنان ظلم می‌شوداحساس تکلیف کردم ما برابری مطلق می‌خواهیم. می‌گویم یعنی می‌خواهید از خانم‌ها سوپری هم باشد قصاب ومکانیک و کارگر ساختمانی. با غضب می‌گوید برابری اجتماعی عرض می‌کنم.

 

 مگر برابر نیستیم ببینید شما را آقاتون نفرستاده تو صف اما منو خانمم فرستاده تو صف این یعنی شما نا‌برابری می‌کنید. می‌گوید آفرین به خانم شما که توانسته مرد بی‌شعوری مثل شما را وادرا کند احساس تکلیف کنید می‌گویم: خانم والله غیرت من قبول نمی‌کند این وقت شب خانوم بیاید جلو مرد غریبه تو صف باشد که چه برود مجلس به خاطر غیرتم احساس تکلیف کردم. رویش را بر می‌گرداند و می‌گوید لطفا مودب باشید ویواشکی می‌گوید بی‌شعور. خانم را ول می‌کنم می‌چسبم به مرد جلویی می‌پرسم احساس تکلیف شما چطور شکل گرفت. می‌گوید من چندین بار خواستگاری دختری رفتم باباش گفت وکیل مردم خواستگارش بود ه ندادم به تو که نه کار داری نه پول دختر بدهم .با خودم فکر کردم منظورش اینه که بروم وکیل مردم بشوم .می‌گویم: تو که پول نداری چطوری می‌خواهی تبلیغات کنی؟ یک ربع حرف می‌زنم تا منصرف می‌شود نفر قبل اون به دلیل خواسته بچه‌های محل آمده او را هم متقاعد می‌کنم که بچه‌ها خواستند با هاش شوخی کنند اگر بخواهی بروی مجلس ،باید از تیپ داش مشدی بیای بیرون نفر جلو‌تر از اون را هم منصرف می‌کنم احساس عجیبی بهم دست می‌ده حس می‌کنم وظیفه یک عده را دارم سبک می‌کنم باز می‌رسم به یک خانم وای مورد دار، بی‌حجاب، عرض می‌کنم خانم شما فکر می‌کنید هیت اجرایی شما را با این تیپ و بزک قبول کند. می‌گوید تو همین انتخابات قبلی با همین تیپ بامن مصاحبه کردند و تلویزیون هم پخش کرد اون هم دو سه بار از اون موقع من هم امیدوار شدم. می‌گویم خواهرم، ابجی ببین اون مثل صیغه موقت است مقطعی حلال می‌شوید مصلحتی، فکر نکنم که به شما یعنی شما احرازصلاحیت نمی‌کنید تازه با این تیپ چرا هنرپیشه نمی‌شود هم محبوبیت دارد هم شهرت تازه محدویت نماینده مجلس را هم ندارد بی‌شبیه هم که به "نیکول کیدمن" نیستید. می‌گوید واقعا آقا من شبیه "نیکول کیدمن "هستم عرض می‌کنم واقعا بروید به سوی هالیود ازم تشکر می‌کند و می‌رود نفر بعدی یک صفیسم (این کلمه ابداعی ماغازا است) کامل است می‌گوید تا من نگیرم نمی‌روم می‌گویم آقا چیزی اینجا نمی‌دهند فقط ثبت نام می‌کنند که تکلیف ساقط کنند همین وبس می‌گوید: من از ساعت شش بامداد اینجا تو صف هستم این مملکت قانون دارد اگر چیزی نمی‌دهند چرا صف درست کردند من جواب خانم را چه بدهم .بگویم تو صف چی بودم .می‌گویم: بگو صف مرغ. می‌گوید: کومرغ باید نشانش بدهم. می‌گویم: خوب یکی از سر راه بخر اینکه چیزی نیست. کمی اندیشه می‌کند و می‌گوید تو این سال‌ها چرا این به فکرم نرسیده انوقت کلی وقت داشتم که با رفقا سر کنم تشکر می‌کند و می‌گوید الهی خیر از جوانیت ببینی خسته شدم از بس تو صف ایستادم. حالا ساعت نه شده است و کار ثبت نام به پایان رسیده من هم ثبت نام نکردم ماندم که به زنم چه بگویم.....

   + سید رضا علوی - ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/۱٧

حاجی اگرردصلاحیت نمی شد شک می کردیم

حاجی اگرردصلاحیت نمی شد شک می کردیم

ماملت ایران رتبه اول توجیه کردن وهمچنین رتبه اول توجیه پذیری رادر بین ملل مختلف جهان داریم . به همین خاطردرواقعه سقوط هواپیما تنها کاری که انجام نمی شودعذر خواهی است. علت سقوط را طوری توجیه می کنیم که مقصر نه تنها سازمان هواپیمایی و وزارت راه و دولت محترم نمی شود که بمانداساسا مشکل به خارج از مرزها ربط داده می شود وهمه ازگناه مبرا می شوند  .

این روزهاروزهای خوبی برای برخی ازکاندیداهانیست چرا که رد صلاحیت شده اند . اگر بخواهیم قضیه رامثبت توجیه کنیم احراز صلاحیت نشده اند.می دانید که رد با عدم قبولی کلی فرق دارد رد را نمی شود کاری کرد اما عدم احراز را می توان دو باره  به دست آورد.مانند احیای قلب.  

 حال احراز نشدیم مگرلازم است که مردم بداند علت عدم احرازمابرخی خرده کارهای غیر اخلاقی و کمی اختلاس و این جور چیزها و یا شراب خواری و قماری بازی که اخیرا این دوره به مواردعدم احراز اضافه شده بوده است.لازم نیست مردم اینها را بدانند  مثل خیلی از چیزهای  که لازم نبود مردم بدانندو نمیدانستند و نمیدانند.مردم راباید توجیه کرد واز این تهدید که می تواند آبروی را به خطربیاندازدبه عنوان فرصت استفاده کرد وکلی اعتبارهم از این عدم احراز بدست آورد. فقط کمی پر روئی  می خواهد که اغلبا این مورد توسط این افراداحراز شده است .پرروبازی برای برخی معنی شجاعت رادارد. یک عدم احرازی جسور حتما باید پررو ونستوه باشد تابتواند مثل شخصیت عدم احرازی با اعتماد به نفس رفتارکرده و قضیه را ختم به خیر کند و از آب گل الود که خود راه انداخته ماهی قزل الا شکار کند. رفتار یک عدم احرازی به چند شکل می تواند باشد.   

 اول خوشحالی : از اینکه رد صلاحیت شدم خدا را شاکرم که تکلیف از دوشم برداشته شده شما که غریبه نیستید به خانواده  و فامیل گفتم  بین مردم شو بیاندازند که از اول معلوم بود که حاجی رد صلاحیت می شود"اینها"(مجهوال الهویه ترین افراد در تاریخ سیاست "اینها "هستند که هیچ جا اثری از "اینها" پیدا نمی شودومعلوم نیست چه کسانی هستند) نمی گذاشتند حاجی بیاد بالا  ،حاجی اگر می آمد بالا فاتحه همه "اینها" خوانده می شد.حاجی ما یک باردر یک اداره دیده بود به یک پیر زن ظلم می شود رئیس را خر کش کرده بود آورده  بود بازرسی حکم تعلیق گرفته بود. نگو طرف آقا زاده بوده ،ما می دانستیم "اینها" یک روز زهرشان را خواهند ریخت.حاجی هم می دانست،  دوستهای تهرانی اصرارکردندوگفتند حاجی بیا اسم بنویس تا تبریز بی صاحب نماند. حاجی هم قربتا الی الله آمد توی گود، که از پشت خنجرش زدند . احساس تکلیف کرده بود برای مردم بیاید حالا که نشده خواست خداوند بوده خواست خداوند هر چی باشد از خواست من وتو بهتر است حاجی هم اینو می داند و از ته دل خوشحال است البت برای خالی نماندن عریضه به مراجع ذیصلاح شکایت هم کرده اما ازخداش است که ردیش قبول نشود تا تکلیف سقط بماند.تازه اینجوری اعتبارهم پیدا می کند.حاجی می شود اپوزیسون داخلی که نه می شود قورتش داد نه می شود پس انداخت.حاجی رد نمی شدشک می کردیم.

دوم قیاس : می گفت به بچه ها گفتم شو بیاندازند بین مردم  که ما از اول می دانستیم حاجی ردمی شود.آقا جای که فلانی را با ان همه خدمت صادقانه وباغ پسته رد کردن معلوم بود حاجی را هم رد می کنند .بلاخره تهران  حاج آقا فلانی و تبریز هم حاجی ما .اینها خط شان یکی است نمی شود که یکی را قلم بگیرند آن یکی را بیست بیاندازند پای ورقه که برود بالا اصلا این بی اون تراز نیست لنگ می زند.حاجی آنها رد می شد حاجی ما قبول شک می کردیم به حاجی خودمان.  

سوم انتصاب به جناح : می گفت :گفتم بچه ها شو بیاندازند که معلوم بود "اینها" نخواهند گذاشت جناح حاجی بیاد بالا . اگر کس هم پرسید کدام جناح نگویند راست و چپ ،دو پهلو بگویند،جناح حاجی، اگر طرف چپ بود فکر کند راست، اگر راست بود فکر کند  چپ ،خیلی اصرار کردن کدام جناح بگویند اصلا حاجی اهل جناح نبود راست و چپش را نمی شناسد که راست باشد یا چپ خط مستقیم  داشت ودارد. می دانید که "اینها" جلو خط مستقیم مانع می اندازندکه بیشتر قد نکشد . حاجی را می دانستیم رد صلاحیت می کنند نمی کردند به حاجی شک می کردیم.

 

اینکه یکی رد صلاحیت  بشود بعد احراز بکند صلاحیت  از دست رفته خود را خیلی محشر می شود.یکی به نعل یکی به اسب هی میگوبد تا یک چیزی بدست بیاید .از اول معلوم بود حاجی رد صلاحیت می شود اما حاجی مثل آب زلال بود مگر می شود آب را رد کرد . 

   + سید رضا علوی - ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/۱٧

ماشین دو طبقه توریسم

ماشین دو طبقه توریسم

یک نفر را به جرم ماشین دزدی گرفته بودند و انداخته بودند بازداشت موقت. نفر دوم را که آوردند فضول‌تر از نفر اولی بود و قاعده را بر هم زد و این بار او از اولی پرسید که ترا چرا گرفته‌اند؟ گفت: ماشین دزدی. گفت: باید رنگش را عوض می‌کردی گفت: کرده بودم متالیک. گفت: باید شماره شهربانی و شماره موتور را عوض می‌کردی. گفت: کرده بوده‌م، داده بودم ابی پنجه‌طلا برام زده بود. گفت: کجا گرفتنت؟ گفت: دم‌‌ همان گاراژ که رنگ و پلاک را عوض کرده بودم. گفت: آخه اگر همه این‌ها را کرده باشی، امکان ندارد بتوانند تشخیص بدهند ماشین دزدی بوده است، حال چی دزدیده بودی؟ گفت: اتوبوس دو طبقه شرکت واحد.

استحضار دارید که اتوبوس دو طبقه مختص شرکت واحد تهران بود و عین گاو پیشانی سفید می‌ماند اصل دزدی مشکل اساسی داشته که نمی‌شد با تغییرات جزئی پنهانش کرد.

 راستش مسئولین استانی و کشوری ما از کم بودن در آمد حاصل از بخش گردشگری گله دارند. و اظهار می‌دارند که ما در این بخش هیچ درآمدی نداریم! نه اینکه ما مکان تاریخی نداشته باشیم. الحمدالله ارک هست مسجد کبود است موزه آذربایجان و کلیسا خرابه، کندوان، دریاچه خشکیده ارومیه وبازار بزرگ تبریز و صد‌ها مکان دیگر. نه اینکه فکر کنید توریست نمی‌آید زمان دولت قبلی آمار ده میلیون را داشتیم که بعد در دولت نیمه اصلاحات تدبیر و امید اصلاح شد به یکی و دو میلیون، با این آمار که راست و دروغش پای مسئولین است حتما ما گردشگر داریم. محل گردش موجود گردشگر در آمد و شد پس چرا ماحاصلی از این رفت و آمد نداریم؟ تازه اگر این نیمچه توریست‌های کشور دوست و برادر آذربایجان را هم حساب کنید که برای گرفتن آسپرین بچه هم این همه به خود زحمت می‌دهند و می‌آیند از چهار شریعتی می‌گیرند که هم دارو خریده باشند و هم تفریح کرده باشند راحساب کنیم باید که حاصل درآمد از توریست ما بیش از حاصل در آمد از فروش نفت ما باشد اما اینطوری نیست.

مشکل در کجا نهفته شده آیا ما مهمان‌نواز نیستیم؟ بابا اگر مهمان‌نواز نبودیم که طرف از باکو نمی‌آمد چهارراه شریعتی آسپرین بخرد. قطعا مشکل این نیست موضوع چیز دیگری است. در تمام کشورهای جهان زیرساخت‌هایی برای جذب توریست ایجاد می‌کنند که الحمدلله ما از قدیم داشتیم و حال بهتر شده است وبعد اجازه می‌دهند که توریست بیاید و پول خرج کند کالا بخرد خدمات بخرد و از این طریق ارز وارد کشوربشود. مشکل ما در این قسمت نهفته شده وقتی توریست چه داخلی چه خارجی وارد شهرمان می‌شود چند نفر از مسئولین به استقبال آن‌ها شتافته و با «هالا بردا» مهمان را به یک هتل چند ستاره می‌برند که قبلا پولش را هم حساب کرده‌اند و پول خورد و خوراک را هم توی جیب مهمان می‌گذارند و هنگام برگشتن مسافر به وطن خود آجیل و لوکا و ریس و قرابیه هم برایش تهیه می‌کنند وتوریست را راه می‌اندازند به خوبی و خوشی برود و اجازه نمی‌دهند که توریسم دست به جیب بشود و خرج کند بعد هم می‌گویند ما تعجب می‌کنیم که چرا در آمد نداریم!!!.

یکی از دوستان طناز برای عمل جراحی به همراه بزرگ‌تر خود به بیمارستان رفته بود هنگام بستری دامن آن بزرگ بگرفته بود که ما پیش بزرگ نمی‌خوابیم شما رو تخت دراز بکشید ما ایستادیم! نمی‌شود که شما بایستید ما بخوابیم. برادر من اگر قرار باشد توریست بیاید و ما اجازه ندهیم که او از خود هزینه کند اصلا معنی آن دیگر توریست نیست یک معنی دیگر دارد آن هم مهمان ویژه است. این‌ها که با پای خود و با قطار لوکس از آن ور دنیا تا این ور آمده‌اند و در همه جا هزینه کردند چرا اجازه هزینه کردن نمی‌دهیم که چه بشود بروند بگویند ما آدم‌های مهمان‌نوازی بودیم بدانید که این رانخواهند گفت و خواهند گفت که عجب آدمهای ساده و.... بودند

برای اینکه بدانیم آیا مهمان‌نوازی به این شیوع معقول است یانه رفتیم سراغ بازمانده لوطیان تبریز استاد جواد نعره از ایشان سوال کردیم که این چنین رفتاری شایسته ماهست یا نه؟ لبخندی زد و دست در جیب شلوار کرده و تسبیح در آورد و دو نیم دور کامل چرخاند و گفت این مرام بازی‌ها مال آن زمانی بود که مرد‌ها سیبلشان را گرو کرور کرور بدهکاری می‌گذاشتند نه حالا که مرد جماعت ابرو بر می‌دارند و لباس بدن نما تن می‌کنند. تا می‌توانید از هر کسی که آمد تبریز پول بگیرید باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید!

برخی مواقع ما اصول را از یاد می‌بریم. در اصل فلسفه مسابقه تعیین برنده است در صورتی که در همه مسابقات اهم از ورزشی و علمی و حتی تفریحی اولین حرف مسابقه‌دهنده این است که برد و باخت برای ما مسئله‌ای نیست! خوب برادرم خواهرم اگر مسئله نیست چرا در مسابقه شرکت کردی و آن همه نامردی می‌کنی که ببری. یا مثلا در افتتاح غسال‌خانه حاج آقای صاحب قیچی دعا می‌کند که اینجا مشتری نداشته باشد بابا اگر لازم نبود چرا ساختیم و توریست جذب می‌کنیم با هزار مشکل و سختی و بعد هم اجازه نمی‌دهیم که یک ریال هزینه کنند اگر با برخی از مسئولین ما بود پول بلیط را هم حساب می‌کردند که انور آب آن‌ها بیشتربه اعمال نسنجیده ما بگویند و بخندند.

 

 پی نوشت: چرا نیمچه‌توریست به خاطر اینکه این توریست با خودشان غذا هم می‌آورند که هیچ هزینه‌ای نداشته باشند یا خورد وخوراک کالا به کالا دارند اون طرف یکی را مهمان می‌کنند که این طرف چند نفر مهمانشان باشند. این به اون در

   + سید رضا علوی - ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱٤
← صفحه بعد