خبرنگار یا روابط عمومی خصوصی!

و اما بعد... این داستان به این جهت آوردم که چندی است مد شده هر خبری که ما از اوضاع شهرمان می‌زنیم، روز بعدش مسئولی زنگ می‌زند و می‌گوید بهتر بود به جای چاپ خبر اول موضوع را با من مطرح می‌کردی. من خودم مسئله را حل می‌کردم لازم نبود که موضوع را رسانه‌ای بکنید. بعد هم شماره تماس مستقیم خودش را تقدیم می کند و البته با لحن بسیار آرام تهدید می‌کند «بچه‌ها می‌خواستند علیه شما شکایت کنند که من موافقت نکردم و گفتم من خودم موضوع را حل می‌کنم.»

اولاً: بارها شده است که قبل از چاپ یک  موضوع آن‌را از مسئول پیگیری کردیم دریغ از برداشتن تلفن و یا جواب و اعتنا.

ثانیاً: ما خبرنگاران مسئول بازرسی یا روابط عمومی ادارات مختلف نیستیم که کاستی‌ها را به رویت مبارک روسا برسانیم. وظیفه ما اطلاع‌رسانی است نه خصوصی‌بازی.

پی نوشت

علت اینکه نام آقای دزد را نیاوردیم این بود که ترسیدم نوه‌های آن مرحوم علیه ما شکایت کنند.

و اینکه چون نامبرده در هیچ دادگاهی محکوم نشده است نمی‌توان نام او را به زبان آورد. مانند «میم- الف»هایی که صدا و سیما پخش نمی‌کند.

 

دوم: شهر خود را توصیف کنید

می‌دانید که انشاء بچه‌ها را بزرگترها می‌نویسند! یک انشایی به بنده‌زاده گفته بودند با این موضوع که شهر خود را توصیف کنید. از آنجایی که احتمال می‌دادم در صورت نوشتن حقیقت شاکی داشته باشم انشای فرزندم را اینگونه نوشتم:

شهر من شهر بسیار زیبایی است. صبح زود با صدای آهنگ دلنشین بلبل از خواب بیدار می شوم. از دم در نان سنگک [می‌گویند در کشور افغانستان باید یکی دو ساعت توی صف نان باشی] و مربا و عسل تحویل‌مان می‌دهند و من با حوصله‌ی تمام صبحانه را می‌خورم چون می‌دانم که اتوبوس شرکت واحد سر ساعت در ایستگاه خواهد بود [می‌گویند در کشور افغانستان اتوبوس یا نمی‌آید یا قطاروار می‌آید و عجیب است که مردم مثل گوشت آویزان می‌شوند و جایی برای نشستن نیست]. سوار اتوبوس شده و کنار پنجره می‌نشینم. همیشه برای نشستن جا هست. راننده با بیسکویت از ما پذیرایی می‌کند. راننده می‌گوید آسفالت خیابانها بقدری مناسب است که ماشین را خلاص کردم دارد لیز می‌خورد.

مدیر مدرسه هر روز لنگه در ایستاده و منتظر ورود ماست. به هریک از ما سلام می‌کند و احوال ما را می‌پرسد. [در کشور افغانستان گویا مدیران مدارس گاهی به دانش‌آموزان فحش می‌دهند که پدر... چرا دیر آمدی]

اگر پدرم در اداره‌ای کار داشته باشد، کافی است ده دقیقه وقت بگذارد؛ حتماً کارش راه می‌افتد [می‌گویند در کشور افغانستان باید ماه‌ها معطل شوی تا امضایی بگیری. می‌گویند در آنجا گرفتن یک امضا از رئیس سخت‌تر است از گرفتن امضا از آنجلینا جولی]

در کشور من هیچ معلولی برای عبور از معابر مشکل ندارد. [می‌گویند در کشور افغانستان پله برقی‌ها را خاموش می‌کنند تا صرفه‌جویی شود و روزانه چندین پیرمرد و پیرزن بالای پل عابرگذر گیر می‌کند و نمی‌تواند پایین بیایند]

در شهر من پارتی‌بازی و فامیل‌بازی هیچ معنی ندارد. چند اسم مشابه مسئولین هم اتفاقی است. [اما می‌گویند در کشور افغانستان پارتی‌بازی و فامیل‌بازی غوغا می‌کند] این بود انشای من، زنده و جاوید باد آموزگار من.

بعد از خواندن این انشاء، از کلانتری محله احضاریه آمد که سفیر افغانستان علیه شما شکایت کرده است!

 

/ 1 نظر / 15 بازدید