ماغازا در کوزه

 

ماغازا در کوزه

 

حکایت ـ روزی مردی بهنام ماغازا در شهر تبریززندگی همی میکرد شرورانه و در مطبوعات قلم همی میزد به ناروا و برای مسؤولین شهردرد سر همی میافزود و به انتقاد. اشک برخی را همی در میآورد به طنز.

روزی در جلسهای مسؤولین شهر همی چاره اندیشیدند که با وی چه کنندتا زبان کوتاه کند. یکی از آن میان بگفت که این شهروند است و بد و خوب آن پای رئیس بلدیه. و شهردار باید که شهر را از شر وی همی کند کوتاه. رئیس بلدیه در پاسخ وی همی  گفت که این مورد به من بسپارید تا او را چنان ادب کنم که نوشتن هیچ نام خود نیز از دیگران بپرسد همی. وچنان کاری کنم که همه مطبوعات به سیم جیم وی همت نهند تمام قد.

روز دیگر رئیس بلدیه چنین حکم بنوشت. برادر ارجمند با توجه به سابقه .... شما را به عنوان مدیر عامل سازمان فرهنگی وهنری منصوب مینمایم همی.

و این خبر چون به اهل مطبوعات استان رسید همه با هم فریاد بر آوردن که خیاط درون کوزه بیافتاد همی.

از این حکایت این برداشت همی نمایم که زبان سرخ سر سبز بر باد دهد همی.

و حرف آخر اینکه دیرینه یاران ماغازا بدورد تا لختی دیگر.

/ 1 نظر / 7 بازدید
وکیلی

سلام وقت بخیر شماتووکوزه افتادنتون هم قصه داره حالا تبریک بگم بهتون یا ابرازهمدردی کنم خداتوفیقتون بده