باران بد (داستان کوتاه )

 در چشمان معلمش خیره شد و خواست حرف های را که در دلش سنگین  می کرد را  بگوید.

اما نتوانست . از کلاس خارج شد  در حیاط مدرسه ماشین پارک شده معلم را دید .

فکری به سرش زد  .  منتظر ماند تا همه به کلاس رفتند . روی شیشه عقبماشین با نو ک انگشت نوشت؛

معلم خوبم روزت مبارک .برای همه زحمت هایم از تو ممنونم .

درس شروع شده بود از پشت پنجره کلاس به ماشین پارک شده خیره شده بود .

صدای آسمان غرمبه  او را متوجه سمت بالا کرد باران نم نم می بارید .

باران تندتر شده بود  وصدای شر شر آب از ناوادان شنیده می شد . 

/ 1 نظر / 8 بازدید
باران

اگر حرفهایی هست برای نگفتن مطمئن باش گوشهایی هم هست برای شنیدن حرفهای ناگفته مطمئن باش چشمهایی هست برای خواندن نامه های نانوشته