خاطره ای که دور میشود

مرد بارانی را  می شکند  به بهانه سکوتی که می خواهد

اما  زمزمه می کند با کسی  دیگر که نه، با کسان دیگر

ومرد  بارانی آویزان از خلع نامردی  بر قناری قصاب  تهمت می ماند

تا مگر رندی او را به بهانه سگ خوری بخرد

وسپس در ایوان عیش او را به سیخ بگشد

وبر آتش جهل  او را بسوزند به جرم خیانت

مرد بارانی روزگار دیری است که مرده

و به دنبال نشانه ای از او؛ تکاپو میزند

و هرکسی را شبیه او  بداند قلب خود را تقدیم می کند

اما افسوس که نزدیگترین خاطره هم از او دور می شود  

و چه بهانه ای  بهتر از سکوتی که می طلبد

سکوتی که بیزاری را از روی آن میتوان خواند

مرد بارانی می گوید روزگار بیزازیت را میدانستم

/ 2 نظر / 10 بازدید

چقدر عمیق

باران

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است