لوبیا (داستان کوتاه)

لوبیا

مادر داشت لوبیا پاک میکرد . یکی از آنها را برداشتم . بدون توجه  لوبیا را کف دستم کذاشتم و روی صورتم غلطاندم .  متوجه نشدم  کوبیا وارد گوشم شد  .خواستم در بیارم لیز خورد  بیشتر داخل رفت .

اعضای خانواده نتوانستند کاری بکنند . برادرم گفت کار  کار آقای الماسی است و گفت  آقای الماسی آمپول میزند و پنس هم دارد .

آقای الماسی دختر زیبائی داشت که  همیشه حرفش بین ما نوجوان ها بود .

هنگامی که لوبیا را از گوش من درمیاورد دخترش هم حضور داشت . فردا ماحرای من را همه بچه های محله میدانستند .

یک  ماه بعد آقای الماسی می گفت نمی دانم چی شده  توی  این ماه  هفتمین بار است . که لوبیا داخل گوش بچه های محله گیر می کند . ومن باید در بیارم

/ 3 نظر / 24 بازدید
از دانشجوها

قشنگ بود.حتم دارم مورد شما مثل بقیه نبوده یقینا... بعضی ها هم اهل نماز جمعه می شوند و

کراب

سلام خیلی جالب بود والبته دلنشین. امان از دست این پسرا!!!!!!!!!!!!

arvik

سلام آقای علوی! بعد از مدتها فرصت کردم بیام به وبلاگتون. مطلب جالبیه! پسرا مغزشون تو راههای منفی بهتر کار می کنه! مگه نه؟ راستی خوشحال میشم بهم سر بزنید و نظر بدید . یا علی تا بعد