روباه

روباه

روباه سر به زیر و آرام در ساحل دریا قدم می­زد. در این سال ها بعد از خواندن شازده کوچولو خودش را اهلی کرده بود. یکی گفت : اجازه می­دهی من باهات عکس بگیرم؟ روباه گفت: مانعی نداره اما سه  چوب میشه! مرد قبول کرد و نشستتا هم قد روباه شد و زنش از آن ها عکس یادگاری گرفت.

صف بلیط باغ پرندگان به قدری شلوغ بود که فروشنده بلیط متوجه نشد که بلیطی به یک روباه فرخته و حتی خوشحال بود که مشتری مابقی پولش را نخواسته است .

اما نگهبان دم در جلوی روباه را گرفت وگفت تو نمی تونی داخل بشی! روباه پرسید: چرا ؟؟من که بلیط دارم. نگهبان گفت: داشته باشی هم نمی شه! تو یک روباهی. روباه گفت: این که نشد دلیل ، دم در نوشتید که بلیط تهیه کنید من هم بلیط تهیه کردم . اما ننوشته اید که روباها بلیط تهیه نکنند؛ نوشتید؟!  نگهبان شک کرد. بیرون رفت و نگاهی به نوشته های روی شیشه گیشه نگاهی کرد " برای داخل شدن بلیط تهیه کنید برای کودکان زیر پنج سال بلیط لازم نیست " اما چیزی در مورد ورود و یا عدم ورود روباه  نوشته نشده بود. نگهبان بعد از خواندن نوشته ها گفت: حق با شماست اما اجازه بدید من با مدیریت هم هماهنگ کنم. بعد هم تلفن را برادشت و گفت: به  آقای مدیر بگید بیاد دم در، اینجا مشکلی پیش اومده.   بعد از دقایقی مرد میانسالی با دو نفر؛ که شبیه بادی کاردها بودند، آمدند. نگهبان گفت: این روباه بلیط خریده و می خواست وارد باغ بشه که من مانع شدم. مدیر با تعجب نگاهی به روباه کرد و به نگهبان گفت: بیلطش کو؟!؟  نگهبان بلیط را نشان داد و گفت: امروز صادر شده.   مدیر بلیط را گرفت و زل زد به بلیط. کمی بلیط را توی دستش بازی داد و بعد از چند دقیقه گفت: من معذرت می خوام، اشتباه شده! قرار نیست که ما اینجا به روباه ها بلیط بفروشیم. الان می گم پول شما را پس بدهن! روباه گفت: من بلیط دارم واین حق قانونی من هست که وارد بشم واگر شما مانع بشید پلیس خبر می کنم. افرادی موبایل به دست که در حال فیلم برداری از ماوقع بودند به روباه گفتند: حق با شماست. به پلیس زنگ بزنید! روباه گفت: من که موبایل ندارم. لطفا شما زنگ بزنید. 

یک دفعه ده، بیست نفر با هم  به پلیس زنگ زدند و گفتند: دم در باغ پرندگان مشکلی پیش آمده. با توجه به تعداد گزارش ها و بر عکس همیشه، پلیس خیلی زود دم در باغ پرندگان حاضر شد. یکی از پلیس ها که  ظاهرا  بزرگ بقیه  بود پرسید: مسئول این جا کیه؟ مدیر جلو رفت و خودش را معرفی کرد. پلیس ادامه داد: مشکل چیه؟   مدیر در جواب گفت: مشکل این روباهه که می خواد وارد باغ پرندگان بشه! پلیس که  متوجه روباه نشده بود با تعجب گفت: می خواد وارد باغ پرندگان بشه؟ این که نمی شه!  روباه گفت: چرا!؟ من بلیط دارم و بلیط رو هم از مسئول فروش گرفتم اگر مانعی بود اون آقای بلیط فروش باید می گفت، تازه این جا هم ننوشته که ورود روباه قدغنه!  پلیس رو به مدیر کرد و گفت: راست می گه! مدیر هم  حرف روباه را تصدیق کرد وگفت: بله متصدی فروش اشتباه کرده. مردمی که با موبایل مشغول فیلم برداری بودند، گفتند: حق با روباه است، متصدی فروش نباید اشتباه می کرد. یکی هم یواشکی گفت:  این فیلم رو می ذارم یوتیوب تا بدونن به روباه ها چه ظلمی می شه!  پلیس با شنیدن این حرف متوجه شد که قضیه پیچده شده، به مدیر گفت: ظاهرا حق با روباه است. اما شما هم حق دارید، باید برویم کلانتری!

افسر نگبهان با شنیدن گزارش پلیس اعزامی خنده اش گرفت و به گروهبان گفت:  یعنی تو یک روباه را آوردی برای بازپرسی؟ همونجا خلاصش می کردی!  گروهبان گفت: قربان متوجه هستید چه می فرماید؟ آن وقت محیط زیست پدرمان را در می آورد! افسر کمی تعمّل کرد و گفت: آره راست می گی ... پس بگو بیارشون داخل!

افسر نگهبان به روباه گفت: حق باشماست. اما شما دشمن پرندگانی و خوراک تو پرنده است. روباه گفت: این که نشد دلیل! شما آدمها بیشتر از ما مرغ و خروس می خورید مگه نه؟ افسر نگهبان گفت: قضیه فرق می کنه! ما که شکار نمی کنیم، ما می خریم و می خوریم! روباه گفت: به هر حال شما مرغ می خورید و احتمال داره که از مرغ و خروس های باغ پرندگان هم خوشتان بیاید و پولی یواشکی به  آقای مدیر بدهید و بعد کبابش کنید. من خودم از سوراخ دیوار دیدم که آقای مدیر پرندها را فروخت مگه نه آقای مدیر؟ افسر نگهبان نگاهی به مدیر کرد و گفت: راست می گه؟ مدیر سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت. افسر نگهبان به روباه گفت: من کارم جلو گیری از جرم است. نمی تونم اجازه بدهم که بروی داخل باغ پرندگان! روباه گفت: قربان! پرندگان که داخل قفس هستند، پس من هم نمی تونم آسیبی به اونا برسونم! افسر نگهبان گفت:  باید تضمین بدهی. روباه گفت: باشه من دُمَم رو به امانت می ذارم. فقط باید خیلی مواظبش باشید. دُم هویت اصلی یک روباهه! می فهمید که!!؟  افسر نگهبان گفت:  دُمت؟! مگه میشه؟ دردت نمیاد اون وقت؟!!   روباه گفت: نه قربان دُم من  مصنوعی هست. قبلا انسانها دم مرا کنده اند، اما این از اصل کمتر نیست. از یک فروشگاه معتبر در دانمارک  گرفتم. افسر نگهبان با تعجب گفت: مگر تو دانمارک هم رفته ای ؟ روباه: بله قربان من به چندین کشور جهان سفر کردم. افسر نگهبان رو به مدیر باغ گفت: چاره ای نداریم! چون این روباه بلیط گرفته و  دُمش رو امانت می ذاره، میتونه  از باغ بازدید کنه و اگه دچار خطایی شد دُمش را می فروشی. میدانی که دم روباه گران قیمت است.  مدیر گفت: ناچارم، باید قبول کنم. ما تابع قانون هستیم.

روباه دمش را در آورد و داد دست نگهبان باغ  و گفت: مواظب باشید! این دم اندازه صد تا مرغ وخروس شما ارزش دارد!  و بعد وارد باغ پرندگان شد .

روباه روزها از داخل سوراخ دیوار دید زده بود ومی دانست که خروس بزرگ آزاد هست و داخل محوطه برای خودش می گردد. روباه با وسواس خاصی پرندگان داخل قفس را نگاه می کرد و همپای مردم در حرکت بود. بیشتر مردم به جای تماشای پرندگان با موبایل از روباه فیلم برداری می کردند .

روباه در چند قدمی خروس بود که ناگهان  یکی فریاد کشید: آهای! بگیرید نگذارید فرار کند! روباه با خروسی که به دندان گرفته بود از لابه لای میله های  درب اصلی بیرون دوید و در جنگل نزدیک شهر از دید ها گم شد .

مدیر دُم روباه را نشان داد و گفت: این  دُم هدیه ی یک دوست است که از دانمارک رسیده. اندازه دویست تا مرغ ارزش داره!  مرد صاحب مغازه دم را گرفت و نگاهی کرد و گفت: چینی! اندازه جوجه یک روزه هم ارزش نداره و دم را پرت کرد روی پیشخوان  و گفت: می تونم جاش یک جا کلیدی بهتون بدم. مدیر جا کلید به دست از مغازه خارج شد. مرد صاحب مغازه به شاگردش گفت: این دُم رو بذار توی کمد، اون روباه دم بریده میاد برا خریدنش.

سید رضا علوی

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 26 بازدید
تربیت معلم

سلام مثل همیشه عالی بود استاد