یکخاطره از عید

یک خاطره از عید

عید آن سال  رفته بودم ولایت خانه ی خاله.شب عید  شال انداختن یکی ازرسم های زیباستو به قول استاد شهریار"بایرامیدی گئجه قوشی اوخوردی        

آداخلی قیز بیک جورابین توخوردی

هر کس شالین بیر باجادان سوخوردی

             آی نه گؤزل قایدادی شال ساللاماق

 " و شال انداختن نامزدها هم حکایتی دارد . دختر خاله تازه نامزده رحیم آقا شده بود . آن وقت ها کتریهای بزرک فلزی بود که دسته فلزی هم داشتند و  دسته هم به اندازه خود کتری داغ می شد .کتیری دائما توی تنور بود تا آب جوش همیشه باشد .

 وقتی شال انداخت از رنک شال و خنده صاحب شال فهمیدم رحیم آقا است .خاله سفارش کرده بود که اگر رحیم شال انداخت بقچه ای را که گئاشتم ببند به شالش . بقچه را بستم و گفتنم بگش .گشید بالا و خواست برود که گفتم یکی دیگه هم هست . شال را دوباره از روزنه ی بام انداخت داخل . تو این فرصت کتیری را آماده کرده بودم . بستم و کفتم بگش. گشیدبالا . خیلی یواش گفت سوختم . آرام کتیری را داد پائین و من هم شال را باز کردم .

روز بعد رحیم آقا برای عید دیدنی آمده بود خانه خاله  . دستش را با پارچه ی سفیدی بسته بود خاله پرسید چه شده  رحیم گفت:پینه بسته بود سر باز کرده

هنگام بدرقه یواشگی بهش گفتم سوخته یا پینه بسته . گفت خیال نکن ملاحضه ترا کردم فکر کردم دختر خالت هم تو خونه است والا از بالا ولش می کردم صورت نحست می سوخت .

دو سه روز بعد هر کجا رحیم آقا را می دیدم می گفتم رحیم آقا خدا بد نده و رحیم با خنده همیشگیش میگفت "الله یامانخ وئر مز یامانخ شیطانناد"خدا بد نمیدهد بدی از شیطان است

/ 1 نظر / 16 بازدید