نامه یک گوسفند به مادرش

قصاب مشغول تیز کردن چاقویش بود که رضا، پسرش، آمد و گفت دست نگه دار که قیمت گوشت باز هم بالا رفته است فردا شاید قیمت یک کیلو گوشت بشود بیست هزار تومان. از آن روز به بعد چند صبح این اتفاق تکرار شد و دست بر قضا ما زنده ماندیم. حال هم قیمت گوشت به قدری گران شده است که کسی توان خرید آنرا ندارد و خیال من آسوده شده که حالا حالاها مردنی نیستم. اما بگویم از قصاب که مرد بسیار خوبی است. هوای مرا دارد؛ چیزی برایم کم نمی‌گذارد. یک بار چند تا سرفه کردم برایم دکتر آورد. برخی از مشتریان قصاب می‌گویند که اگر قیمت گوشت همین طوری بالا برود احتمال دارد که ما گوسفندان را نیز مانند اسب‌های روسی که ثبت ملی شده‌اند، ثبت ملی بکنند و بشویم پشتوانه ارزی برای مملکت! اگر اینگونه بشود احتمال دارد که من هم فکری برای تشکیل خانواده بکنم. نمی‌دانی مادر اینجا یک دختر گوسفند زیبایی است که از یک دشت آورده‌اند. چشم‌هایش شبیه آهو است. گاهی با هم درد دل می‌کنیم و شاید یک روز به خودم اجازه بدهم ازش خواستگاری کنم. مادر! دیگر زیاده عرضی نیست. سلامم را به برداران و خواهرانم برسان؛ به سگ گله هم سلام برسان.

گل سرخ و سفید و ارغوانی

ببوس از صورت هر که توانی

*

و اما بعد... آقای بازرگانی در یک افاضه‌ی حکیمانه فرموده‌اند که من افزایش قیمتی را در بازار احساس نمی‌کنم!

فرض اول: شاید آقای بازرگانی خودشان برای خانه خرید نمی‌فرمایند. در این صورت ایشان احساسی نخواهند داشت. شاید هم اصلاً خرید برای ایشان مفهومی ندارد.

فرض دوم: شاید آقای بازرگانی اصلاً فرد احساساتی نیستند و به همین دلیل است که افزایش سه چهار هزار تومانی گوشت و چند صد تومانی مرغ  را احساس نمی‌کنند.

فرض سوم: شاید افزایش قیمت مرغ و گوشت منطقی بوده. لذا جایی که منطق حکم‌فرما باشد احساس خوار و ذلیل می‌باشد.

فرض چهارم: شاید ما افرادی احساسی هستیم که افزایش ناقابل در قیمت گوشت و مرغ را احساس می‌کنیم.

فرض پنجم: شاید احساسات آقای بازرگانی جریحه‌دار شده است و نمی‌تواند خوب حس کند!

و فرض محال: اینکه شاید اصلاً افزایش قیمتی وجود ندارد و ما دچار توهم شده‌ایم.

 

/ 2 نظر / 18 بازدید
فتحی

سید جان،میگم آخه این ناشی ها چرا فیلترت میکنند،که به درد بخوری،حداقل کنار یه سیگار،قیچی ات بکنن که عاقلانه تره،مطمئنم،اگه قیچی بشی،دیگه ازت هیچ قبائی در نمیاد،حتی قبائی برای یه جانباز قطع دو پا و دو دست و دو چشم و یه گوش....

رامیان

سلام نماز روزه تون قبول. توآذرپیام این نوشته تون رو خوندم و لذت بردم. منتظرم یاعلی