غریبانه

وغریبانه به زلف شب چنگ میزنم

وصدای آواز تنهایم را تا دل دشت شقایق می کشم

ونگاهم را در سوسوی ستاره ی گریزان از آسمان گره میزنم

و یک مشت  اشک از صورت خیسم را به سوی اومی افشانم

تا یک بار چشم هایش را به سوی من بگرداند و نگاهم را در نگاهش گرو دارد

اما

و ناله هایم را بار دیگر در خرجین تنهایم جمع می کنم  تا شاید شبی دیگر صدایم را کسی ببیند

/ 2 نظر / 16 بازدید
میتینگ

خدا هم بی وفا شده حاجی. دست از ما کشیده.

...

راستی اگر خدا تنهایی و شب را از ما میگرفت چه میکردیم؟؟؟